GH A جمعه 18 آبان 1397 01:43 ب.ظ نظرات ()


عاشق شده ام، حضرت معشوقه کجایی؟
من "مولوی ام" ، "شمس"، اگر جلوه نمایی!

"سعدی" نشوم تا درِ بستان دو چشم و،
آغوش گلستان شده ات را نگشایی!

"وحشی" شده ام تا ز تو جامی بستانم،
جامی بستانم نه به شاهی، به گدایی!

در مجلس خوبان، تو چه کردی که شنیدم،
شرمنده ی لطفت شده صد "حاتم طایی"!

ای شرب دهان تو مِی دولت عشاق،
ای قند لبت نسخه ی "عطار و دوایی"!

ای مردمک چشم تو منظومه ی شمسی،
ای چشم تو آتشکده ی عهد هخایی!

دیوانه شدم در طلبت بس که به دیوان،
هی فال زدم، فال زدم، تا تو بیایی!

"حافظ" خبری از تو ندارد که بگوید ،
میترسم از این بی خبری، ماه رهایی!

مانند پلنگی که نگاهش پی ماه است،
من شهره ی شهرم به همین سر به هوایی!

از من که دچارت شده ام یاد نکردی،
در وقت سفر با غزل تلخ جدایی!

"ای تیر غمت را دل عشاق نشانه"،
ای منظر چشمان تو کشکول "بهایی"!

با این همه تنهایی و رسوایی و دوری،
"شاعر" شده ام تا که بگویم که خدایی!

خال لب تو نقطه ی پرگار وجود است،
اصلا تو خودت دایره ی قسمت مایی


پایان سیاه داستان را چه کنم؟
غمنامه ی مرگ قهرمان را چه کنم؟
گیرم به کنایه ای زمستان هم رفت
سرمای درون استخوان را چه کنم؟

.
.
سرتاسر ماجرای بودن گند است
تا زندگی ام به بند نافی بند است
این منحنی عمیق ِ بر صورت من
زخمی ست که نام دیگرش لبخند است

.
.
این حجم وسیع بی گمان اعجاز است
سرخ است و چقدر هم به ظاهر ناز است
آماده ی قورت دادن دنیایی ست
این زخم که مثل من دهانش باز است

.
.
یک لنگه ی کفش در بیابان کافیست
یک چتر شکسته زیر باران کافیست
حالا که درون زندگی ذوب شدیم
یک قبر برای هر دو تامان کافیست


دلم زاره دلم زاره دلم زار

خداوندا تو این دل را نگه دار

خداوندا دلم زاره شفا ده

رفیق این دل تنگم شفا ده

دل من یک گلیست بی خار اما

در این دنیا میان هرچه گل هست

همه با خار اند و مردم آزار

خداوندا کسی حرفم نداند

تو دانی و تو دانی پس نگهدار

خداوندا تو دانی حرف قلبم

تو میدانی در این دنیای تاریک

کسی گر قلب داشت ترکت نمیکرد

نمیدانم خدا میدانی آیا

به اطرافم همه کس میشود یافت

ولی حیف از میان این همه جمع

کسی قلبش با قلبم همزبان نیست

خدایا من سوالی دارم از تو

چرا مردم دگر هم را نبینند ؟

چرا هر کس به اسم کارش حتی

سراغی هم از یک مادر نگیرد ؟

خدایا این بود دنیای شادت ؟

همین بود بنده های صاف و سادت ؟

در این دنیای فانی کس نداند

خدایی هست که آن را آفریده

اگر گویم خداوند ناظر توست

به من گوید خدا را من نبینم

اگر پروردگارت را نبینی

دلیلی بر پرستش هم نبینی

خداوندا نمیخواهم زمینت

زمینی که تو را در آن نبینند

ندانند آن خدای غایب اینجاست

همینجا در همین قلب من و تو

خداوندا در این دنیای ظالم

اگرچه من نبودم بهتر بود

اگر میشد زمین را انتخاب کرد

اگر میشد خدایا بهتر بود



به تو تقدیم ای عشقی که زخمت زخم کاری بود
و بعد از سال ها هر شب برایم یادگاری بود

به تو تقدیم این شعر پر از احساس تنهایی
همین حسّی که می دانی مساوی با خماری بود

اگر از حال من می پرسی آرام است احوالم
فقط در خاطرت باشد میان ما قراری بود

نمی دانم که یادت هست می بستم نگاهت را
برایت شعر می خواندم برایم افتخاری بود

به چشم تلخ قاجاریت و احساس خودم سوگند
بدون بوسه ات هر شب مرور احتضاری بود

نمی دانم چه نفرینی به جان عشق ما افتاد
به چشم شور بد لعنت که آخر نابکاری بود

هزاران بار می مردم که تا هر شب غزل باشم
به بیتا بیت هر شعری که شرحش سوگواری بود

و اکنون این منم تنها غزل نخ می کنم هر شب
همان ماهی کوچک که دچارت روزگاری بود

تو رفتی مانده ام اینجا به یادت شعر می بافم
ولی هرگز نفهمیدم چرا رفتی..چه کاری بود..؟


خوب می دانم که برگشتی ندارد رفتنت ..
در پناه قلب ویرانم خداحافظ رفیق ..
...
پشت پایت آب می ریزم نمی آیی ولی ..
باز هم بر عهد و پیمانم خداحافظ رفیق ..
...
خوش به حالت می روی حتی نمی فهمی که مرگ ..
می کند بعد از تو مهمانم خداحافظ رفیق ..
...
کاش در یادت نماند لحظه ی تلخ وداع ..
گریه های توی ایوانم خداحافظ رفیق ..
...
خوبتر بودی تو از آنی که از آنم شوی ..
عشق شورانگیز و شیطانم خداحافظ رفیق ..
...
اولش هم گفته بودی عاشقی کار تو نیست ..
راستگوی نامسلمانم خداحافظ رفیق ..
...
عاشقی تقصیر من بود و گناهم بی کسی ..
بی تو مردن گشت تاوانم خداحافظ رفیق ..
...
خواستم مال تو باشم این جسارت را ببخش ..
لایق تبعید و زندانم خداحافظ رفیق ..
...
فکر می کردم محبت خار را گل می کند ..
ساده بودم خوب می دانم خداحافظ رفیق ..
...
مثل یک مهتاب در شبهای دلگیر آمدی ..
تا بتابی در خیابانم خداحافظ رفیق ..
...
لحظه ای تابیدی و رفتی شبیه بادها ..
آه ، آهوی گریزانم خداحافظ رفیق ..
...
بعد از آن چایی که خوردی جای لبهای تو ماند ..
مثل آتش روی فنجانم خداحافظ رفیق ..
...
بوسه ای بر جای لبهایت زدم آتش گرفت ..
اشکهای مثل بارانم خداحافظ رفیق ..
...
می روم شاید که آرامم کند تابوت سرد ..
بی تو از بودن پشیمانم خداحافظ رفیق ..
...
خواب دیدم آمدی با ابن سیرین گفتمش ..
گفت شمعی رو به پایانم خداحافظ رفیق
...
تشنه لب از چشمه برگرداندی ام ای روزگار ..
من در این دنیا نمی مانم خداحافظ رفیق ..