GH A پنجشنبه 3 آبان 1397 01:01 ب.ظ نظرات ()

فکر میکردم پاییز که برسد خودت را می رسا نی

 

فکر میکردم میدانی آدم هرچقدر هم که قوی باشد

 

این غروبهای دلگیر را نمی تواند تنهایی سرکند...

 

فکرمیکردم می دانی این شب زود شدن ها

 

این ابرهای تیره در آسمان و باران های گاه وبی گاه...

 

دمار از روزگار آدم تنها در می آورد


فکر میکردم میدانی آدم،دلش وقت پاییز آنقدر کوچک میشود...

 

که جا برای دلتنگی ندارد

 

اگر دستی نداشته باشد برای گرفتن وگوشی برای شنیدن...

 

غصه بیچاره اش میکند!

 

فکرمیکردم میدانی اما...

 

...کاش میدانستی...

 

...کاش خودت رامی رساندی...


یه شبایی تو زندگی هست که وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میزنی

 

به چیزایی میرسی که نمیدونی تقدیرت بوده یا تقصیرت

 

به آدمایی میرسی که نمیدونی دردن یا همدرد

 

به لحظه هایی میرسی که هضمش واسه دل کوچیکت سخته

 

به دردایی میرسی که برای سن و سالت بزرگه...


به چیزایی که حقت بود اما شد توقع

 

 زخم هایی که با نمک روزگار آغشته شد

 

واحساسی که دیگران اشتباه می نامند

 

و در آخر دنیایی که بهت پشت کرده

 

 باز هم انتهای دفترخاطرات خودت می مانی

 

بازخم هایی که روزگار پشت هم میزنند

 

که حتی سکوت هم دوای دردت نیست...



ساعت شنی به من یاد داد باید خالی شوی تا پُرکنی


 تا پُرکنی کسی را،دلی را،چشمی را،گوشی را


خالی کنی خودت را از نفرت تا پُرکنی کسی را از عشق


خالی کنی دلی را از غم تا پُر کنی دلی را ازشادی


خالی کنی چشمت را از کینه تا پُرشود چشمی از آرامش


خالی کنی گوش هایت را از دروغ تا پُر کنی گوش هایی را


از زمزمه های عاشقانه....


مبادا اشتباه کنی


مبادا خالی شوی به قیمت لبریزی دیگران...


یادت باشد


ساعت شنی روزی میچرخد واینبار...


این تو هستی که پُر میشوی از آنچه خودت پُر کرده ای دیگران را....



نیا باران، زمین جای قشنگی نیست،

 

من ازجنس زمینم، خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است

 

و دیدم عشـــق را در بسته های زرد و کوچک نسیه میدادند

 

در اینجا  قدر مردم را به جـ ــو اندازه میگیرند

همین امشب برای اعتراف به کلیسا میروم

 

رودر روی علفهای روئیده بر دیوار قدیمی کلیسا می ایستم

 

و همه ی گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم

 

عــشــقم را - ســُـکـُوت خفته برلبانم را و آشـــوب درونم را

 

که به شُکرانه ی عـشـقت بر سینه دارم ... همه را

 

آریـــــ  ؛ همه و همه رااعتراف خواهم کرد

 

تا باز برگردد لبخندی که به جرم عاشقی عمریست از لبانم پرکشیده است

 

و اینجاست که: (( بـَخـشـُوده خـواهـَمْ شـُد بـه یـَقیـنْ ))

 

ومن چه دلـــتنگم برای قهقه ی خندیدن ...


مردها

نمیدانم از کدام سیاره آمده اند

اما از هرکجاکه آمده اند خوب است که هستند

 ته مایه بازوانشان امنیت است

 تن صدایشان بم است وآرامش میدهد

 ابهت دارند تا تکیه گاه شوند


 جنس قلبشان مخملیست

 آغوششان تمام ترس ها را بلداست حل کند

  جنسشان بیشتراز پیچیدگی صاف وسادگیست

ولی نمیدانم چطور میگویند:وچطورممکن است که میگویند


گاهی اوقات چیزی به اسم استراحت نیازاست


یک استراحت طولانی...


یک فکر آزاد...


یک زندگی بدونه دغدغه...


یک زندگی بدون حضور هرغریبه ی به ظاهرآشنایی که راحت وارزان


می فروشد تورا و تمام خاطرات با توبودنش وخنده هایش را..


گاهی نیازاست از هرچه هست دل بکنی وخودت رابه دست باد بسپاری


گاهی اوقات یک نفس عمیق لازم است


جایی دور...

ولی


هر آدمی که میرود یک روز

 

یک جایی

 

به یک هوایی برمیگردد

 

همیشه یک چیز برای جا ماندن هست

 

حتی یک خاطره....


به حباب نگران لب یک رود قسم وبه کوتاهی آن لحظه

شادی که گذشت


غصه هم میگذرد


آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...


لحظه ها عریانند


به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز


زندگی ذره کاهیست که کوهش کردیم


زندگی نام نکویی ست که خارش کردیم

 

زندگی نیست بجز نم نم باران بهار

زنگی نیست بون دیدن یار


زندگی نیست بجز عشق


بجز حرف محبت به کسی


ورنه هرخاروخسی


زندگی کرده بسی

 

زندگی تجربه تلخ فراوان دارد دوسه تا کوچه پس کوچه

  

واندازه یک عمر بیابان دارد


ما چه کردیم وچه خواهیم کرد در این فرصت کم....




نازنینم امشب میخواهم اعتراف کنم هرآنچه که تا کنون نگفته ام را...


می خواهم از تو بنویسم برای تو که در لحظه لحظه زندگی ام وجود داری…

 

راستش را بخواهی اعتراف میکنم تمام خنده هایم برای وجود توست....

 

و بی تو بودن جز چشمانی اشک بار مرا نسیبی نبود …

 

تو هرلحظه در برابر چشمان منی و این در حالیست که فرسنگها از من دوری…

 

تو با منی چون در قلب منی و من اعتراف میکنم

 

قلبم را با کل دنیا به معاوضه نخواهم گذاشت …


(( چون توووو آری توووو ))

 

در آنی و من تنها تو را دوست دارم...

 

و چه سبک بال گشته ام از شوق اعتراف عاشقانه امشبم ... 

 

خدارا چه دیده ای شاید امشب پرواز کنم

و این اخرین پرواز وتوشه ی سفرم باشد