GH A پنجشنبه 3 اسفند 1396 12:44 ب.ظ نظرات ()

نه نقطه ایم، که تمام شده باشیم
نه سه نقطه ایم، که ادامه داشته باشیم
دونقطه ایم، پا در هوا!
میان زمین وآسمان،
هر کسی که می آید، یا کم مان میکند، یا زیاد
تا مارا آنچنان که دلش می خواهد، دوست بدارد
این است حکایت زندگی ما . . .!



         بابا ...
                در هیاهوی این شهر
                       خودم را گم کرده ام
                                نشانی ؛ آشنائی نیست
                                    بغض تاتار وار حمله کرده بر گلو
                                            وقت رفتن مگر آیت الکرسی نخواندی
                                                         پس چرا اینگونه من گمگشته ام؟
                                                                                  چرا در میان انزوای آدمها
                                                                                                    چشم خورده قامتم
                                    کاش زنده بودی و دوباره و ان یکاد میخواندی پشت سرم، کاش زنده بودی ...



دل تنگـــــــــم!

دل تنگِ خیلی چیزها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت!

دل تنگم

دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی

دل تنگ این همه نبودن ها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست

دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست

و تمام هست هایی که نیست!

حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!!

دل تنگ تر نیز خواهم شد

می رسد روزی که بگویم:

دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده !!


از دلتنگی گفتم

باز هم دلتنگم..

باز هم یاد پدر و نبودش روحم را آزار می دهد ..

کجاست او که آغوشش که دوباره لحظه ای هم مرا در بر میگرفت ..

دلم او را میخواهد ..

دلم بهانه گیر شده ..

بی صدا میگریم در این شب تلخ ..

بغض امانم را بریده ..

اشک بی محابا جاری می شود اما ..

از دردهای دلم کم نمی شود ..

من او را می خواهم ..

من پدرم را می خواهم ..

داغی بر دلم هست از نبود عزیزانم ..

که با اشک هم مداوا نمی شود ..

من بی او چگونه سر کنم؟ ..

دردهایم را به که بگویم که میدانم جز پدر کسی انیس و مونس نیست ..

کاش بود ...وازدرد ها ودلتنگیهایی که همیشه به او میگفتم یک بار دیگر میشنید

(.....) تنها اسم یادگاری برجا مانده از لبهای پرمهرش است که میگفت تقدیر و.. ..که دوباره نمیشنوم

می شود به زودی تو را ملاقات کنم؟ در دنیای دگر که امیدم به همین خوش است..

به امید خدا ..

روحت شــــــــــــــاد پدرم


 اینجا تنها جاییه كه میتونم حرفامو راحت بزنم هرچند خیلی وقته دیگه نمیتونم نه حرف بزنم نه بنویسم اما بازم به رسم گذشته هروقت دلم از كل دنیا حتی از خدا میگیره خودمو اینجا میبینم 

خدای من خدای مهربون و بزرگ و دوست داشتنیه من....

چرا بعضی وقتا نمیتونم بفهمم كجای زندگیمی 

چرا بعضی وقتا فك میكنم از داشتن این همه بنده گیج و سردرگم شدی

چرا فكر میكنم دیگه نمیدونی چه دردی رو به كی ندی؟؟


در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم

 خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید

خدا خندید:

وقت من بی نهایت است

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد:کودکیشان.....!

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند،

و بعد دوباره پس از مدتها،آرزو می کنند که کودک باشند

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند...

و بعد پولشان را از دست می دهند تا دویاره سلامتی خود را به دست آورند

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند

و حال را فراموش می کنند

و بنابراین نه در حال، زندگی می کنندو نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند،

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

دستهای خدا دستانم را گرفت،برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر ،می خواهی کدام درس زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست

داشته باشند

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که

دوستشان داریم ایجاد کنیم،

اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد،

کسی است که به کمترینها نیاز دارد

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمی دانند که چگونه

احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز

ببخشند

من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم...

همیشه...


پر است خلوتم از یاد عاشقانه ی او 

 گرفته باز دل کوچکم بهانه ی او

نسیم رهگذر این بار هم نیاورده

به دست قاصدکی نامه با نشانه ی او