GH A یکشنبه 14 آبان 1396 10:07 ق.ظ نظرات ()

من دوستش داشتم

من دوستش داشتم ،بی آنکه هیچگاه بر زبان بیاورم ،حتی نگاه احساسم را از او می دزدیدم. تنها دلخوشی ام نغمه های گاه و بیگاهش بود که مرا سر ذوق می آورد، وقتی میخواند پلک نمیزدم حتی نفس نمی کشیدم تا مبادا یک لحظه از خواندنش غافل شوم.

اما او مرا نمی دید گمان می بُرد که من یک پرنده ی پلاستیکی هستم که برای زیبایی در درون قفسش کار گذاشتند،هر روز نوکش را بر بالم می مالید تا تیز تر و تیز تر شود و شاید هم خود را برای پرنده ایی دیگر می آراست و من هر روز قسمتی از بدنم توسط نوکش جراحت بر میداشت و من میدانم که آن جراحت اصلی بر روی قلبم فرود می آمد.

من فقط پرنده ی عروسکی او ،در قفس تنهایی اش بودم،او مرا نمی دید،او مرا نمی خواست و دیگر هیچ....






ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻰ ﻣﺎﻧﻰ؛
ﻳﮏ ﺭﻭﺯ …
ﻳﮏ ﻣﺎﻩ …
ﻳﮏ ﺳﺎﻝ …
“ﻣﻬﻢ ﮐﻴﻔﻴﺖ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺳﺖ”
ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺪﻳﻪ ﻣﻰ ﺩﻫﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ، ﻳﮏ ﻋﻤﺮ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺍﻣﺎ ﺟﺰ ﺩﺭﺩ،
ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺑﺮﺍﻳﺖ ندارند
ﻭ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺭﻭﺣﺖ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﺍﺷﻨد
ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ ﻧﺎﺏ ﻫﺴﺘﻨﺪ….
ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﻯ ﻧﺎﺏ ﺗﺮﻯ ﻫﺪﻳﻪ ﻣﻰ ﺩﻫﻨﺪ!
ﺍﻳﻦ ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ؛
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻭﻧﺪ
ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ و ﺣﺲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ
ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﺴﺖ…….


بهترین هدیه


بهترین هدیه ای که میتوان

به کسی داد زمان است

هنگامی که برای یک نفر

وقت میگذاری

قسمتی از زندگی خود را به او

داده ای که هیوقت پس نخواهی گرفت.



می رسد روزی که بی هم می شویم
یک به یک از جمع هم کم می شویم
می رسد روزی که ما در خاطرات
موجب خندیدن و غم می شویم
گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق
می رسد روزی که بی هم می شویم