GH A سه شنبه 4 مهر 1396 11:03 ق.ظ نظرات ()



ای که دنیایم تو بودی
چراقلب پر مهرم شکستی
چرا توآمدی جایم گرفتی
منو دراین زمان تنها گذاشتی
کاش من جای تو بودم...

کجایی تا قصه من گویم برایت
از امید و آرزوهام
مینشینم روبرویت
با نگاهی، پر تمنا
کاش من جای تو بودم...

مینشینم در کنارت
آن شب غمگین که رفتی
شیون وزاری وهجران
اشکها و و دیده بوسی
کاش من جای تو بودم...

در عقیق دیدگانت
مینشیند نقش فردا
میرود از شهر قلبت
تکسوار درد و غمها
کاش من جای تو بودم...

کاش من جای تو بودم


مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ،

 

هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ،

هنوز زخم  کهنه شکستن قلبم مرهم نیافته وجای ان بردلم به یادگارمانده

 

حالم بهتر نیست از این دل خسته ... گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش
کنی نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام
، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام در لا به لای برگهای
زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ،


اینجا تنها جاییه كه میتونم حرفامو راحت بزنم هرچند خیلی وقته دیگه نمیتونم نه حرف بزنم نه بنویسم اما بازم به رسم گذشته هروقت دلم از كل دنیا حتی از خدا میگیره خودمو اینجا میبینم 

خدای من خدای مهربون و بزرگ و دوست داشتنیه من....

چرا بعضی وقتا نمیتونم بفهمم كجای زندگیمی 

چرا بعضی وقتا فك میكنم از داشتن این همه بنده گیج و سردرگم شدی

چرا فكر میكنم دیگه نمیدونی چه دردی رو به كی ندی؟؟

پدرجان:

نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می کشم
 من آن شانه هایت را می خواهم که پناهم بود همان یک وجب از شانه ات تمام دارایی ام بود من آن دست های گرمت را می خواهم که یک عمرنوازشگرمان بود

با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی من بی تو طاقت ماندن ندارم

این بغض لعنتی.... این بغض لعنتی

وقتی دیشب در باران دیدمت

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

“آن مرد با نان آمد”

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

شاید حرفهای نامربوط زده ومینوشتم یابعضی فکرکنند سوء تفاهمه ولی..

پدرم وقتی رفت قلبم شکست برای دومین بار

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست....به امید وصال


                                                                

                                                                             
برای تو كه تمام روزهایم را با خیالت سر میكنم

و تمام شبهایم را با آرزوی دیدارت در خواب...

ببخش كه تا بی نهایتِ غصه قلب مهربانت را شكستم

میدانم اگر تا ابدِ دلتنگی هم سر كنی

بازهم نمیشود تكه های شكسته ی قلبت را به هم وصله كرد

میدانم اگر ستاره ستاره تا آسمان تیره ی بختم برایت

فقط و فقط آرزوهای زیبا كنم ...باز هم چشمانت خیس و دلت دلگیر از من...

كاش ببخشی تمام تلخی هایم را نبودنهایم را رفتن هایم را...

و كاش ببخشی و ببخشی و ببخشی

پدرجان ای همسفرِ مهربانِ روزهای كودكی ما دیدی چه عاشقانه در كنار هم بزرگ شدیم اما افسوس..

پدرجان دوری درد بی درمان سرنوشت ما بود

بهتراست رک بگویم باز چیزی را گم کرده ام:


چیزی را گم کرده ام

شاید هم کسی را...

و یا... شاید خودم را...

هر چه هست تو نیستی!

تو تنها جزئی از زندگی منی

که هیچ وقت گمش نمی کنم...

آرامشم را گم کرده ام...

سکوتم، و اعتمادم...

حس با مردم بودن را دیگر حس نمی کنم!

اعتماد داشتن را نمی فهمم!

آرامشم را نمی یابم...

باید همین حوالی باشد

آرامشم را می گویم!

شاید من زیاد دنبالش نگشته ام!

صندوقچه ی قدیمی مادر بزرگ را هم

خوب زیر و رو کرده ام اما نیست!

نه اینکه از اول نبوده ها!

الان نیست...

بودنش را خوب یادم هست!

و حتی رفتنش را...

شاید چون پشتش آب نریختم

بازنگشته...

آرامشم را می گویم!

شاید چون قدرش را نمی دانستم نمی آید...

چقدر جایش در زندگی ام خالیست...

زیاد که می گردم، خودم را هم گم می کنم!

کاش تو می آمدی از دور  برای کمک!

اینجا همه چیز بهم ریخته

و من لابه لای همه ی گم شده هایم

گم شده ام...!



وقتی برای صحبت کردن با تو باید به عکس داخل قاب دل خوش کنم ؛

 

      بار سنگین غصه هایم زیادتر می شود ...

 

 برایم خیلی سخت است...یکسال است که از نبودنت می نویسم ...

 

                آری امروز دلم از نبودنت تنگ است ...

 

افسوس ...

 

هزاران هزار بار افسوس ...

 

که تو بار سفر بستی ...

 

و من هیچوقت آنطور که باید حق فرزندی را ادا نکردم ...

 

پس این بار با اشکهایی میگویم که بی وقفه از چشمانم سرازیر می شوند ...

 

آری ...

امروز دلم از نبودنت خیلی تنگ است بابا...