GH A چهارشنبه 4 مرداد 1396 12:06 ق.ظ نظرات ()

همه میگویند حرف دلت را بزن،

اما هر وقت حرف دلم را زدم ، دل همه را زدم ...

===========





مباد آنکه بگویی تو را خداحافظ

بگو سلام عزیزم چرا خداحافظ

 تو قول داده ای از ابتدای صبح سلام

که هیچوقت نگویی تو را خداحافظ

 نمی روم! بروم نیز باز خواهم گشت

کدام عشق به هم خورده با خداحافظ؟

 شبی که آمدم از تو اجازه نگرفتم

چگونه می روم امروز با خداحافظ؟

 اگر کسی که تو را دوست دارد آمد و گفت

درست در وسط ماجرا خداحافظ-

 و یا گذاشت و بی هیچ اشاره رفت و نگفت

خدا نگهدار بدرود یا خداحافظ-

 چه می کنی؟ نه خدایی بگو چه می گویی

خوش آمدی؟ به سلامت؟ چه؟ ها؟ خداحافظ؟

 نمی شود که بگویی به آنکه داشته ای

از او فقط سری از هم سوا خداحافظ

 در این زمان که پر است از هوای عشق سرم

چرا عزیز دلم بی هوا خداحافظ؟

 به جز سلام نمی گویم و نمی دانم

تو گفته باشی اگر بارها خداحافظ



من به احساس همه بدبینم
تا قلم دست خودم می بینم

خیس شد واژه ی شعرم بی تو
از الفبای تنت می چینم

قهوه ام شیر و شکر کم دارد
انقدر تلخ نباش شیرینم

در مسیر خطر اندامت
من به دنبال کمی تسکینم

آسمان جای پرستو ها نیست
زخمی بال و پر شاهینم

سینه ام پر شده از تنهایی
وای بر این نفس سنگینم

خاطراتم همگی دود شدند
می رسد زود خبر تدفینم


وقتی که حرف مردمان چون نیش در تن میرود
وقتی که در شبهای تار صبر از سکوتم میرود

وقتی که در دل مرهمی از بهر زخم کهنه نیست
وقتی که در این واژه ها معنای ناله تازه نیست

گویم به چشم خسته ام تا نور نیست اشکی بریز
شاید که این شب گریه ها غم را کشاند سر بزیر

گویند نزدیکان به من لب باز کن تا غم رود
چون قفل دل بر لب زدی آنها شبیخونت زدند

از چشم من غم کهنه نیست،  در گوش من غم جاودان
بر لب زدم مهر سکوت چون دل به غم شد سازگار

انگار من جز درد و رنج بهره نبردم زین جهان
حرفی که بی پهلو زنند بهرم نیامد از دهان

گویم خدای بی کسان گر تو ببینی حرف نیست
گر ننگری بر روی من...  دیگ
ر شقایق زنده نیست


غریبه...آری امشب عشق صرف با تو بودن میشود
 دیدگانم تا سحر از دست تو تر میشود

..... انتظار آری به پایان میرساند شکوه ها
 لیک عمرم در فراقت بازهم,سر میشود

.....دامن ظلمت بگیرد تاروپود هستی ام
 غنچه عشقم بدستت, آه, پر پر میشود

.....تاب بی مهری ندارد قلب پر احساس من
 کن نوازشها که حالم با تو بهتر میشود

......گر کنارم باز آیی باهمه بد عهدی ات
 پاکی و صدق و صفا باهم برابر میشود

....مهربانی رسم دیرین تو میباشد بلی
اضطرابم چون تو باشی, باز ,کمتر میشود

.....گر دعایم کارگر گردد, بسان لحظه ای
رفتنت مثل همیشه ,حرف آخر میشود

..... عشق لیلی گرکند غوغا درون سینه ای
خوب میدانم که مجنون, نیز, مجنون تر میشود

به یاد آور...

به یاد آور..غریبه آشنا..

که ما با هم غریبانه به راه مهر

تا معراج زیبایی سفر کردیم

به هم ما مهر ورزیدیم و با شوقی صمیمانه

تمام آرزوهامان به هم گفتیم  ...

صبر کردیم

به یاد آور چه معصومانه ما هر دم

درون بیشه زاری از خیال یکدگر رفتیم

دو دست بی ریامان را به هم دادیم و

عاشق وار سعادت جستجو کردیم

بگو اینک چه شد ما را؟!

کدامین باد پاییزی بهار عشق با خود برد

!!! کدامین غم تجسم شد

که در باد فراموشی رها گشتیم و

دلهامان تباه دردهامان شد...

تو باور کن طنین قلب من

گرچه جدا از تو تپد لیکن

برای توست این قلبم

برای بی ریا قلبت تپد جانم

عزیز من بیا بشکن تو دیوار کدورت را

و بگذر از حصار تیرگی تا سر دهیم

با هم شعاری ازوفاداری

نوای گرم با هم بودن و با هم پریدن را

شعار اوج با هم را و ما بی هم نخواهیم بود...

باور کن نخواهیم بود

هیج مگــــــــــــــــــووووو