GH A چهارشنبه 10 خرداد 1396 11:04 ق.ظ نظرات ()



خدایا !

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم .

خــــــــــــــدا یــــــــا !
خدایا ، اگـر تـنـها تـریـن تـنـهـــایـان شـوم بـاز هـم خــــــدا هـست ، او جـانـشـیـن تـمام نـداشـتـن های مـن است .       


خدایا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که  بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت بگشایم...

خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم راکه دیری است دراین قفس زندانی است، دراسمان آبی عشق

توپروازدهم...

خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پرواز را همیشه درخود زنده نگهدارم .....

خدایا...توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن  ورهاشدن

 درگرداب فراموشی وسردرگمی

 است...پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه

 روزبه تو که سر چشمه تمام

 حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم....

 

 

خدایا...همیشه گفته ام که تو را دوست دارم...حالا هم باتمام وجود فریاد می زنم:

خدایا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم...

خدایا،شرمنده ام اززیادی گناهانی که انجام داده ام ،شرمنده ام.


خدایا چه بگویم ازکدامین گناهم نزد تو طلب عفو کنم.خدایابه کدامین گناه اشک شرم ازدیده جاری

سازم.هروقت که خواستم زبان به حمد وثنایت بگشایم.اشک در دیدگانم جمع شدوبغض شرم

 وپشیمانی ازگناهان دیگرمجال

 سخن گفتنم نداد.

 


خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن را تجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تومی

 خواهی


چگونه می توانم دوستارتوباشم درحالی که برعهد وپیمانی که باتو بسته ام وفادارنبوده ام.

چگونه می توانم طلب عفو وبخشش کنم درحالی هنوزشعله های عصیان دردرونم فروزان است.

بار الاها،چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسیرهواهای نفسانی خویشم.

 

بار الاها،توازعلاقه ی من نسبت به خودات آگاهی ومی دانی که چقدرمشتاق رسیدن توام ولی هروقت

 که تصمیم گرفتم که به

 سوی توبیایم گناه به سراغم آمدومرا از تو دور ساخت.

همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روزکه شده آنچه باشم که تو می خواهی وآنچه کنم

که تو می پسندی ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.

بار الاها، می ترسم، ازخویش وازاین سرنوشتی درانتظارمن است می ترسم.ازاین بیابان وشوره

 زاری که درپیش روی من است

 می ترسم.می ترسم که مرگ به سراغم بیاید آرزوی رسیدن به تورا این بار اوار من بستاند.

پس ای پروردگاربی همتا  به لطف وکرم خویش مراازمرداب رهایی ده وتوانی ده خویشتن را

از هرچه بدی است پاک کنم.



خداوندا یکسال دیگر هم گذشت سالی که گناهانم بیش از سال گذشته بود یکسال دیگر از عمرم گذشت خدایا باز هم پناه تنهایی هایم تو بودی

خدایا یکسال گناه کردم و رو سیاهتر از هر سال به سفره پرنور محبتت چشم امید دارم خدایا منم بنده تنها و گناهکار تو.

خدایا تنهایم. بی کسم خدایا سر بر شانه تنهایی هایی و بی کسی هایم نهاده ام.

خدایا جز تو پناه و امیدی ندارم

خدایا لذت گریه های شب های قدر سال گذشته هنوز بر کامم مانده که امسال نیزازراه میرسد همه امیدم شب های قدر امسال و آغوش گرم و پناه امن توست.

خدایا امسال باز می خواهم ناله کنم التماست کنم که پناه ناله های من تویی.

خدایا تنها امیدم تویی و ناله های شب های قدر خدایا تو اسرار درونم می دانی و فاش نمی کنی خدایا تو گناهانم را می بینی و هدایتم می کنی.

خدایا چون تویی دارم بی کسی و تنهایی چه معنا دارد؟

خدایا سحرها با یارب یارب از بستر برخواهم خواست و لحظه افطار با ربنای تو مهمان سفره نورت خواهم بود خدایا شب های قدر با تو عهدی خواهم بست

خدایا دراین شبها ازتو میخواهم که پناهم باشی  غمخوارم باشی کمکم کنی. سنگ صبورم باشی خدایا می دانم ایمان دارم تنهایم نخواهی گذاشت.

خدایا جز تو کسی را ندارم

تو ای خدای من شنو نوای من

زمین و آسمان تو می لرزد به زیر پای من

مه و ستارگان تو می سوزد زناله های من

رسوای زمانه منم

خدایا می دانم سال بعد در چنین روزی اگر زنده بودم با تو از تنهایی ها و دلخستگی هایم خواهم گفت ولی می دانم و ایمان دارم که خدایی دارم  پناه تنهاییها و دل خستگی هایم من هست.

خدایا آیا باز پذیرای این مهمان که کوله پشتی اش پر از گناه است خواهی بود؟

خدایا من به پناهت چشم امید دارم


خدایا مست نگاهت بودم که روانه دنیایم کردی، دنیای تنهاییها و پر از غصه ها.

خدایا گرم محبتت بودم که محبت و عشق را بر دلم روانه کردی با خلق موجودی به نام «مادر».

خدایا محو صبرت بودم که صبوری و پناه را بر وجودم نهادی با دادن نعمتی چون «پدر».

خدایا عاشق زیبایی و جمالت شدم که عشق را در دلم نهادینه کردی.

خدایا امروز فقط می خواهم مست نگاه تو، گرم محبتت، محو صبرت و عاشق زیبایی تو باشم

خدایا کمکم می کنی؟   

کاش وقتی زندگی فرصت دهد          

گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را

وقت قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است

از زلال چشم هایش تر شویم

وقت پاییز از هجوم دست باد

کاش مثل پونه ها پرپر شویم

کاش وقتی چشم هایی ابریند

به خود آئیم و سپس کاری کنیم

از نگاه زرد گلهایمان

کاش با رغبت پرستاری کنیم

کاش دلتنگ شقایق ها شویم

به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم

با خدای یاس ها خلوت کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی

باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را

با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش با چشمانمان، عهدی کنیم

وقتی از اینجا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موج ها

دردهای آبیش را بشنویم

کاش مثل آب مثل چشمه سار

گونه نیلوفری را تر کنیم

ما همه، روزی از اینجا می رویم

کاش پرواز را باور کنیم

کاش با حرفی که چندان سبز نیست

قلب های نقره ای را نشکنیم

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه

چشم های خفته را رنگی زنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق

رد پای عشق را پیدا کنیم

کاش با الهام از وجدان خویش

یک گره از کار دل ها وا کنیم

کاش رسم دوستی را ساده تر

مهربان تر آسمانی تر کنیم

کاش در نقاشی دیدارمان

شوق ها را ارغوانی تر کنیم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند

ما به جای ابرها گریان شویم

کاش وقتی آرزویی می کنیم

از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد

حرف های قلب مان را بشنود



خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم

نمیدانم

نمی دانم خداوندا.

در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.

     كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم

    نمی دانم خداوندا

  به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا.     دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده.

پناهم ده .امیدم ده خداوندا .

كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم دگر پایان پایانم.

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.

       چرا پنهان كنم در دل؟

چرا با كس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد

            دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان اس

خداوندا نمی دانم            نمی دانم

و نتوانم به كــس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم

نمی گویم

نمی جویم نمی پرسم

نمی گویند

نمی جوند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

كللام آشنایی ده

خدایا آشنایم ده

خداوندا پناهم ده

امیدم ده

خدایا یا بتركان این غم دل را

و یا در هم شكن این سد راهم را

كه دیگر خسته از خویشم

كه دیگر بی پس و پیشم

فقط از ترس تنهایی

هر از گاهی چو درویشم

و صوتی زیر لب دارم

وبا خود می كنم نجوای پنهانی

كه شاید گیرم آرامش

ولی آن هم علاجی نیست

و درمانم فقط درمان بی دردیست

و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست.....