GH A یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 10:11 ق.ظ نظرات ()

کاش میشد پای رفتن را
پیدا کرد...
این قفل ها لعنتی را باز کرد
و راهی برگزید....
از تمام این کسالت ها و بی جانی ها....!
جان سالم به در برد.....
اما....
دریغ از یک شاخه بوی یاس....
دریغ از قطره ای شبنم....
و گذرناخوانده نسیم....
گل ها همه پژمرده اند...
مرگ....
به گل ها پناه برد....
اه ای گل های بیچاره ....
در کمال سادگی....
پذیرای مهمان فراری ما شده اید....
کاش می شد برای لحظه ای مانند شاعران تازه کار...آسمان را در صفحه ها تشریح کرد...
و لبخند بر لب تمام ابر ها آفرید....
در کمال سخاوت...
شمعدانی را به رقابت رز سرخ کشاند....
و ای کاش...می شد...
باز در زمین لیلی ها زایید
و مجنون ها پروراند....
میوه های ممنوعه رویاند...
ولی افسوس
نه از نداشتن و نبون...
افسوس از داشتن و نداشتن...

       هر روز که میگذرد:

 

هر روز که میگذرد...
پیرتر میشوم...!
اما...حتی یک چروک هم برنداشته ام...
دستانم نمیلرزد!!!!
و روز به روز...بر زیبایی من افزوده می شود...
هر روز که میگذرد پیرتر میشوم....
از دست تو...
و تمام دست های پیش کشیده ات...
و پاهای پس زده ام...
در آزردن من متخصص شده ای...
هر روز که میگذرد پیر تر می شوم...
پیر خودم و خواسته ای ناخواسته ام...
پیز احساس بی موقع ام...
و....
تحمل بی اندازه ام...
هر روز ک میگذرد پیر تر می شوم
پیر نگاه های خیره ام که خیرت کرده است....
هر روز که می گذرد پیر تر می شوم...
چروک برداشته است روح لطیف من....
فکر میکنم روح من هم مثل اعتماد تو...
نیاز به کشش دارد...
هر روز که می گذرد پیر تر می شوم....
از دست فنجان دست نخورده میان ما....
و قند های منتظر....
هر روز که میگذرد پیر تر می شوم....
هر روز که می گذرد...
پیر...تر...
می شوم...

دیگر نگران نیستم

از همین حالا نگران هستم...

نگران پاییز...

نگران تمام برگ های سفر کرده...

و خش خششان...

و آرامش قهوه...

در برگ ریزان درختان دلتنگ حیاط

روی میز گرد تک نفره...

من...

 نگران هستم...

نگران پیاده رو های شلوغ...

و ایستادن من...

کنار پدرم مثل همیشه...

و منتظر هیچ شدن..

و درگیر همه بودن..

وبی خود بودن...

و چقدر سخت و تلخ است....

هر چه منظر بمانی واو نباشد که درد دل کنی...

بعد از سرکشیدن تمام قهوه بلک های زندگی...

حالا...

حالا...

کسی را دوست داشته باشی... که دوستت دارد...

و چقدر سخت است... چقدر سخت است...

که وقت نشستن روی صندلی ات...

کنار پنچره زمستان...

همراه با آتش شومینه...

وقت غروب...

باید کسی را دوست داشته باشی...

که دوستت دارد...

و چقدر سخت است... چقدر سخت است...

حالا که وقت رفتنش است

ونتوانی به کسی بگویی دوستش دارم و

آماده کردن قهوه و کیک برای

تمام مشتری های آشنایت است....

باید کسی را دوست داشته باشی...

که دوستت دارد...!

آه ...

خدایا... چقدر سخت و تلخ است

تمام رویاهای زندگیت را...

یک عمر در سر بپرورانی...

و حالا... حالا که وقت جامه پوشیدن به آنهاست...

باید کسی را دوست داشته باشی...

که دوستت دارد...

کاش میشد...

لااقل یکی میبود مثل پدرم که برایش درد دل کنم وبگویم ...

تمام رویاها را...

جامه عمل بپوشاند...!

کاش...!

چقدر سخت است....

بعد از سرکشیدن تمام قهوه بلک های زندگی...

تلخ شوی

تلخ شوی...

و چقدر سخت و تلخ است

کسی را دوست داشته باشی...

که دوستت دارد.