تبلیغات
غریبه آشنای من
منوی اصلی
غریبه آشنای من
  • GH A پنجشنبه 19 مهر 1397 12:46 ب.ظ نظرات ()
    ماندن همیشه خوب نیست …
    رفتن هم همیشه بد نیست …
    گاهی رفتن بهتر است. گاهی باید رفت …
    باید رفت تا بعضی چیزها بماند …
    اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت …
    اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند …
    گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد …
    مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور …
    و آنچه ماندنیست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند …
    رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی …
    و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی بمانی …
    برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند …

    رنج قرار نیست تو را غمگین کند، این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند.
    رنج قرار است تو را هشیارتر کند، چون انسانها زمانی هشیارتر میشوند که زخمی شوند، رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند. رنجت را فقط تحمل نکن، رنجت را درک کن، این فرصتی است براى بیداری، وقتی آگاه شوی بیچارگی ات تمام میشود.
    اگر که به جاى محبتی که به کسی کردید از او بی مهری دیده اید، مأیوس نشوید، چون برگشت آن محبت را از شخص دیگری، در زمان دیگری، در رابطه با موضوع دیگری خواهید گرفت.  شک نکنید این قانون کائنات است.

    *

    *

    *

    *

    عشق در لحظه پدید می آید،
    دوست داشتن در امتداد زمان. این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
    عشق معیارها را درهم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد.
    عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست.
    عشق فوران می کند ، چون آتشفشان و شره می کند ،چون آبشاری عظیم، دوست داشتن، جاری می شود ،چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم.
    عشق ویران کردن خویش است،
    دوست داشتن، ساختنی عظیم…!

    *

    *

    *

    *

    اشکال ما آدمهـــا این است که ؛
    هـــر کــدام به روش خــود یکدیگـــر را دوست داریـــم،
    گاهی ظالمــانه، گاهی خــودخواهــانه،
    گاهی مغــرورانه،گاهی مالکانه و نیز گاهی عمیقا” عاشقانه …
    و چقدر در راه و روشهای خود در نهایت دوست داشتن قلب یک دیگر را می شکنیم و احساس یکدیگر را جریحه دار میکنیم.
    وقتی پای رفتن پیش می آید تازه به این فکر می افتیم که کجای کار
    ما
    اشتباه بود! رفتن همیشه با یک خداحافظی اتفاق نمی افتــــد.
    گاهی رفتن در انبــوهی از مانــــدن و بــــودن است.!

    *

    *

    *

    *

    سکوت، چیزیست که از قلبت می‌آید ، نه از بیرون.
    سکوت، معنایش حرف نزدن و انجام ندادن چیزها نیست؛ سکوت معنایش این است که تو در درون بر آشفته نیستی. اگر که براستی ساکت باشی، آن‌ وقت بدون توجه به اینکه خود را در چه شرایطی بیابی، می‌توانی از سکوت لذت ببری. لحظاتی هست وقتی که فکر می‌کنی ساکت هستی و همه ی دور و بر ساکت است،
    اما حرف زدن در تمام وقت در درون سرت ادامه دارد.
    این سکوت نیست. تمرین این است که چگونه سکوت را در همه فعالیت‌هایی که انجام می‌دهی پیدا کنی.

    *

    *

    *

    برو و بگذار پیش از اینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند، خاطره ای پر حسرت شود …
    برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش …
    از شکستن سکوت آسانتر باشد … عشقت را بردار و برو … خوب برو … زیبا برو …

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 مهر 1397 01:16 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A سه شنبه 17 مهر 1397 01:10 ب.ظ نظرات ()
    ماه مهر ،ماه بی هوبت و بی نشان ،ماهی که به حرمت فصل پاییز

    نام و نانی یافته است .

    ماه خاک گرفته ،عبوس و بی رنگ و بی خاصیت ، ماه دزد که زیبایی و

    پریده رنگی وخنکای شهریور را به سرقت برده.

    ماه  بد یمن وشوم که ارمغانش بیماری است بس که دروغگو و ریا کار

    و فریبکاراست.تکلیفش باخودش هم روشن نیست نمی داند سرد باشد

    یا گرم .

    ماه ولگرد که به همه ماه ها سرک می کشد و به هوا و رنگ و بوی آنها

    دستبردمی زند و انبانش همیشه پراز اموال دزدی و باد آورده است .

    چیزهایی که متعلق به او نیست .مهر به هیچ فصلی تعلق ندارد .

    حتی اسمش هم عاریه است مال خودش نیست شبیه خودش نیست

    ماه مهر که مهربان نیست. آفتابش تیره است ،روشن نیست زیبانیست.

    ماه مهر،هیچ ندارد،هیچ ، هوا ندارد ،باران ندارد، رنگ ندارد،نداراست

    تهیدست و بینوا ولی پر مدعا...

    پاییز ،بی ماه مهر زیباست .


    اسمت در شناسنامه هر چه كه باشد فرقی نمی کند

    در خانه به هر نامی كه صدایت كنند، فرقی نمی كند

    زیرا هر آدمی چه مرد و چه زن ،در زندگی بارها و بارها نامش سیاوش

    خواهد شد.

    و هر سیاوشی ناگزیر است كه برای اثبات حقانیتش از آتش بگذرد

    برای اینكه بگوید راست می گوید، برای اینكه درستی اش را نشان دهد.

    می دانی؟ دنیا پر از حماقت كیكاووسان و حسادت سودابگان است.

    دنیا پر از هیزم دروغ و هیمه دسیسه است

    و همیشه كسانی هستند كه هیزم بر هیزم می گذارند

    و همیشه كسانی هستند كه هیمه را بر می افروزند.

    دنیا پر از آتش بیاران معركه است و هر كس به قدر توانش آتشی

    به پا می كند . انسان یعنی: حیوان كبریت در مشت !

    اما از آزمون آتش ها و فتنه اخگرها، جز به پای بی گناهی نمی توان

    گذشت . تنها لباسی كه در آتش نمی سوزد، لباس درستكاری ست

    پیراهن معصومیت است، بالا پوش ایمان .

    سال هاست نه قرن هاست كه همه ماه های من اسفند است

    و هفت روز هفته من ، سه شنبه آخر سال. از شنبه تا جمعه !

    منم و زور آزمایی آتش ها.....

    من اما از روی آتش ها نمی پرم، من از آتش ها می گذرم

    با پای تاول زده، با جگر خون، آهسته آهسته ، از دل آتش، از میانه دود...

    من اما نسوختن را آموخته ام و سال هاست دانسته ام آنكه آتشی را

    می افروزد تا دیگری را بسوزاند، خود پیش از آن سوخته است.

    من استخوان های زغالین بسیاری را دیده ام با چشمانی از خاكستر

    و گیسوانی از دود كه نامشان آدم بود!

    جزغاله از حسد، كز داده از كینه، سیاه از سنگدلی !

    من هر روز از آتش می گذرم و پایان هر روزم سه شنبه است،

    سه شنبه ای از سور و از سرور، سه شنبه ای از شور و از شكر.

    من به سرنوشت گفته ام:

    من آن سیاوشم كه سوگ سیاوش را به شور سیاوش بدل می كنم.

    آیین من این است.


    قرارمان اول بهار

    بی هراس به قبیله من بیا

    کنارخیمه

    دیوانگی با تو

    خشم قبیله با من !


    راستگویی تنها هدیه ای بود که انتظارش را داشتیم ، ندادندش .

    تقویم را ورق زدیم و به روزهای دیگری رفتیم.

     

    آخرین ویرایش: سه شنبه 17 مهر 1397 01:12 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A دوشنبه 16 مهر 1397 12:07 ب.ظ نظرات ()
    نمیدونم چرا این روزا دیگه
    هیچی مثل قدیم نیسـت..
    نه رفاقتا، نه همسایه ها، نه اقوام،
    نه زندگی.. این روزا همه چی بوی نامردی میده...

    وقتی هم به کسی میگی میگه
    زمونه پیشرفت کرده دیگه مثل قدیم نیس..
    اگر پیشرفت اینه که مرام و
    معرفتی نداشته باشی..
    اگر پیشرفت اینه که همه
    خوبی های یکی رو با یه بدی از یاد ببری..
    اگر پیشرفت اینه که نمک نشناس باشی..
    اگر پیشرفت اینه که احترامی به بزرگتر نزاری..
    اگر پیشرفت اینه که فقط فکر منفعت باشی..
    اگر پیشرفت اینه که دروغگو باشی..
    اگر پیشرفت اینه که جلوی روی یکی یه جور باشی

    پشت سرش جور دیگه..
    من نمیخام پیشرفته باشم...
    من میخام همون آدم قدیمی و دهاتی عقب افتاده ای باشم که دروغ نمیگه، که واسه منفعت خودش از این و اون بالا نمیره، که هنوزم یه ذره وجدان ته وجودشه، که هنوزم حرمت عشق حالیشه، که هنوزم محبت کردن بدون دلیل بلده...
    وقتی دنیا اومدم بقیه میخندیدن من گریه میکردم ولی میخام موقع مرگم من خنده رو لبم باشه و بقیه گریه کنن...


    می گوید: کلمات گاهی بار معنایی خود را از دست می دهند …

    این روزها “دوستت دارم” ها دیگر قلب کسی را به تپش وا نمیدارد !

    و گونه کسی را سرخ نمیکند !

    می گویم: مشکل از دوست داشتن نیست مشکل از تکـرار است !


    وهیچ:

    پایانی برای قصه ها نیست،

    نه بره ها گرگ میشوند نه گرگها سیر!

    خسته ام از جنس قلابی آدمها...

    دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زده،

    حالم خوب است...

    اما گذشته ام درد میکند!!


    به کسانی که در لابه لای مشغله شان وقتی برای شما پیدا می کنند، احترام بگذارید… اما عاشق

    کسانی باشید که وقتی شما به آنها نیاز دارید، هرگز به مشغله شان نگاه نمی کنند . . .

                                     

    از گره های بیشمار زندگی گله نمیکنم، آن بافنده ی آفریننده می داند حاصل صبر بر این گره ها ،

    فرشی گران بها خواهد شد . . .

     

    خوشبختی یعنی قلبی را نشکنی، دلی را نرنجانی ، آبرویی را نریزی و دیگران از تو آسیبی نبینند…

    حالا برو ببین چقدر خوشبختی

     

    دو چیز شما را تعریف می کند: بردباری تان وقتی هیچ چیز ندارید و نحوه رفتارتان وقتی همه چیز دارید

     

    آنگاه كه تقدیر نیست و از تدبیر كاری ساخته نیست ، خواستن اگر با تمام وجود تجلی كند ، پاسخ

    خود را خواهد یافت.

    ودرآخر:


    هیچ وقت

    یکی را با همه ی ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ


    ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﯼ . .

    آخرین ویرایش: دوشنبه 16 مهر 1397 12:25 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A پنجشنبه 12 مهر 1397 11:27 ق.ظ نظرات ()

    هیچ وقت بابت عشق هایی که نثار دیگران کرده اید

     

    و بعدها به این نتیجه رسیده اید

     

    که ذره ای برای عشق شما

     

    ارزش قائل نبوده اند ، افسوس نخورید

     

    شما آن چیزی را که باید به زندگی ببخشید ،

     

    بخشیده اید

     

    و چه چیز زیباتر از عشق❤

     

    هر رنج دوست داشتن صیقلی ست بر روح

     

    و با هر تمرین دوست داشتن

     

    روح تو زلال تر میشود



    همی ناله کردی ولی بی‌ثمر


    کَس این ناله ها را خریدار نیست



    زر وقت باید به کار آزمود


    کزین بهترش هیچ معیار نیست



    مگوی از گرفتاری خویشتن


    ببین کیست آن کاو گفتار نیست



    از امروز اندوه فردا مخور


    نهانست فردا، پدیدار نیست



    هزاران ورق کرده گیتی سیاه


    شکایت همین چند طومار نیست



    ره زندگانیست عیبش مکن


    گر این ره همواره هموار نیست


     

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 مهر 1397 11:59 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A یکشنبه 1 مهر 1397 12:41 ب.ظ نظرات ()
    راستی! درد هایمان کو؟!
    چرا من بیخیال شده ام؟!
    نکند خوابم؟!
    نکند بی هوشم؟!
    مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند!
    و ما فقط مخابره کردیم!!!
    قلب چند نفرمان به درد آمد؟
    چند شب خواب از چِشمانمان گریخت؟
    ((آیا مَستِ زِندگی نیستیم؟!))

    خدایا تو هوشیارمان کن
    تو بیدارمان کن
    روز بعد از عاشورایت
    صدای العطش میشِنَوم
    صدای حرم می آید
    ((گوش عالم کَر اَست))
    خیام میسوزد اما دِلِمان آتش نمیگیرد
    مرتضی بالاتر از این
    چرا درمانی برایش پیدا نمیکنیم؟!
    ((روحمان از بین رفته و سر گرم بازیچه دنیاییم))

    ای نام تان به خلق عرب تهمت
    تشبیه تان به ظلمت شب تهمت

    از پشت آدمید؟ بعید است این
    ای اصل تان به اصل و نسب تهمت

    گر داعشی بخوانم تان گیرد
    تکفیری عراق و حلب تهمت

    تشبیه انتحار شما باشد
    بر طالبان داوطلب تهمت

    حتی به خشم و کینه نمی ارزید
    چون زد جنون تان به غضب تهمت

    نخلیم ما و هسته ی خرمایید
    هرچند باشد این به رطب تهمت

    اهواز را جدا ز وطن خواهید
    ای خواب تان به وهم، به تب تهمت

    هم رسم تان به نسل بشر بهتان
    هم خط تان به فهم و ادب تهمت

    هم پول تان ز شیخک وهابی
    هم کیسه تان به سیم و ذهب تهمت

    محو شما ز دامن خوزستان
    کم می کند وجب به وجب تهمت

    دستان تان بریده نمی گویم
    زیرا زنم به دست لهب تهمت

    گر هیزم جهنم تان خوانم
    گوید لهب نزن به حطب تهمت

    کودک کشید و بزدل و بیش از این
    دیگر نمی زنم به لقب تهمت

    گور شما به مزبله خواهد بود
    ای نام تان به خلق عرب تهمت


    این خاک عجب حکایتی داشته است
    این باغ،چه بار و برکتی داشته است

    این لاله که پیراهن خونین دارد
    از کرب‌و‌بلا زیارتی داشته است

    آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مهر 1397 12:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A پنجشنبه 29 شهریور 1397 09:24 ب.ظ نظرات ()
    السلام علیک یا أباعبدالله
    وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
    سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
    ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
    السلام علی الحسین
    وعلى علی بن الحسین
    وعلى أولاد الحسین
    وعلى أصحاب الحسین





    من نگاهم نگاهِ بر راهم

    ناله ام گریه های بی گاهم

    حِق حق ام سرفه ام نفس زدنم

    من بریده بریده ام آهم

    بوی گودال می دهد دستم

    تشنه ام روضه های جانکاهم

    چشم نه سر نه جان را نه

    آه تنها حسین می خواهم

    حرم گرم و ساده ام پاشید

    رفتی و خانواده ام پاشید

    چشم ها تار می شود گاهی

    درد بسیار می شود گاهی

    درد پهلو چقدر طولانیست

    سرفه خونبار می شود گاهی

    روضه ای که سکینه هم نشنید

    سرم آوار می شود گاهی

    پیش ام البنین نشد گویم

    حرف دشوار می شود گاهی

    گرمی آفتاب یادم هست

    التماس رباب یادم هست

    شانه وقتی که خیزران بخورد

    دست سخت است تا تکان بخورد

    و از آن سخت تر به پیش رباب

    ضربه ای طفلِ بی زبان بخورد

    من صدایش شنیده ام از دور

    تیر وقتی به استخوان بخورد

    از همه سخت تر ولی این است

    حنجر کوچکی سنان بخورد

    حرمله خنده بی امان می زد

    غالباً تیر بر نشان می زد

    تا صدای برادرم نرسید

    وای جز خنده تا حرم نرسید

    ناله ام بند آمد از نفست

    نفسم تا به حنجرم نرسید

    بین گودالِ تو به داد من

    هیچ کس غیر مادرم نرسید

    گرچه خوردم کُتک به جانِ خودت

    پنجه ای سمت معجرم نرسید

    ناله ات بود خواهرم برگرد

    جان تو جان دخترم برگرد

    پسرت بود و بی مهابا زد

    به لبت آب بود اما زد

    تا صدای من و تو را ببُرد

    چکمه پوشی به سینه ات پا زد

    دید زخم است و جای سالم نیست

    نیزه برداشت بین آنها زد

    عرقش را گرفت با دستش

    بعد از آن آستین که بالا زد

    روضه ی پشت گردنت سخت است

    خنجرش را درست آنجا زد

    بعد او جوشن تو را کندند

    رفت و پیراهن تو را کندند



    ...مینویسم تا آنچه را نمیتوانم بر زبان بیاورم و آنچه را نمیتوانم در ذهن خود بگنجانم اسیر کاغذ کنم.

    من نویسنده نیستم اما دل نوشته هایم همانیست که در ذهن و درون خود جاری ساختم.

    قلم را نمیشناسم اما باب دوستی را با آن باز کردم ، من دوست قلمم و درک کرده ام که قلم مجرای اندیشه های من است. من ازین مجرا میخواهم دوستانی پیدا کنم تا همه از زلال حرمت قلم بر بلندای اندیشه ها ندای دوستی سر دهند.

    امیدوارم دوستان من در فضای مجازی این فرصت را به من بدهند تا با قلم دوستی همیشگی برقرار کنیم و بیاییم اندیشه هایمان را به میهمانی یکدیگر فرا بخوانیم.

    اندیشه من اندیشه تو ، قلم من قلم تو ،اندیشه و قلم ماست پس بخوانیم و بنویسیم که این پیام خالق یکتاست


    یکسال گذشت... یکسال از اینکه....

    یکسال از اینکه..دست طبیعت، فصل زندگی ما را به برگ ریزان خزان بدل کرد و گل سر سبد زندگی ما را به دیار باقی برد و روح بلند پدر مهربانم
    را با خود به پرواز در آورد و به ملکوت اعلی فرستاد و همه ما را در ماتم و سوک ابدی نشاند.گذشت
    هجران ابدی و غم از دست دادن  پدرم همیشه بر قلب‌هایمان سنگینی می‌کند و جز پناه بردن به مشیت الهی و طلب غفران
    برای آن زنده یاد، چاره‌ای نیست چرا که سنت مومنان این است که ارجعی الی ربک را باور کنیم
    دنیای با او بودن، به ما نیاموخت که بی او چه کنیم اما مهربانی هایش به ما آموخت که محبت‌های بی منت و بی صدای او را که جاودانه در جان زندگی‌مان سبز است را فراموش نکنیم

    پدر خوبم تو را می ستایم و از خداوند منان همیشه برایت طلب آمرزش می طلبم و امیدوارم  هم نشین سفری  جدت ابا عبدا... باشی
    آری ! هر آن چه که خداوند بزرگ مقدر می‌فرماید، هیچ بنده‌ای را توان تفسیر آن نیست و بر آن چه که حکمت متعالیه‌اش تعلق می‌گیرد، هیچ کس را جرأت تعبیر و تعدیل نمی‌باشد
    لذا بر آن چه که می‌دهد شاکریم و بر نداده‌هایش صبر می‌کنیم
    چه سخت است باور نبودنش و قبول ندیدنش و چه غم انگیز است دیدن جای خالیت پدرم
    پــدر عزیزم جایت این روزها برایم خیلی خالیست


    نیست صاحب نفَسی، درک کند حالِ مرا

    کاش این شعر بگوید به تو احوال مرا

    ...

    بندگی کن ای دلم اینجا کسی یار تو نیست

    کس خریدار دل صادق در این بازار نیست



    آسمان دارد گلایه از جفا در حق عشق

    مثل باران هیچکس گویی عزادارتو نیست



    قسمت پروانه شد سوختن از هجر فراق

    ذره ذره آب شد شمع ولی غمخوار نیست



    راه پر پیچ وخمی دارد جهان عاشقی

    ماکه ره گم کرده ایم راه بلد انگار نیست



    در ره عشقی که لیلی شد زبان زد در جهان

    کس دگر همتای مجنون در بیابان زار نیست



    سوختن سهم منو ابری دل بشکسته ام

    غیر گریه بغض را درمان نباشد نیست نیست



    خلوتی باید که عاشق با خودش خلوت کند

    چون خریدار دل بشکسته جز معبود نیست


    نوشته‌هایی هستند که خواندنشان سنگین است

    حالت را عوض می کنند. ضربان قلبت را بالا میبرند 

    و پُراند از غم ِشیرین...

     

    دوست داری مرورشان کنی؟


    و بعد هم یادداشتی پایش بنویسی .؟بسمه الله..


    نامه ام را می گذارم باز بر دوش نسیم
    راه دشوار است بسم الله الرحمن الرحیم

    ای سکوتت بهتر از رسم قشنگ گل، سلام
    ای سکوتت دلگشا، مثل اذان های سلیم

    حال تو الحمد لله است مانند بهشت
    حال ما – العفو - مثل خار و خس های جحیم


    خانه تو زادگاه ابرهای بی قرار
    خانه تو زادگاه آفتاب است از قدیم

    حرف های ما به قول تو فیلم بازی کردنند ، باز
    در طواف نور تو پرواز کم می آوریم

    چیست تکلیف کسی که در خودش زندانی است
    او که دور افتاده از فیض صراط المستقیم

    از رمیدن های آهو ترس و تک افتادگی
    بغض هایم را بخوان از چشم های یاکریم


    خسته ام
    زن های طالع بین شهرم گفته اند:
    پیله کرده غصه در چشمان تو

    ازبرادر من چه گویم که به تو چت داده که:

    پیله کرده غصه در روح وروانش
    اما بگذریم

    حال من با فال " انعمت علیهم" می شود
    بهتر از  حال کبوترهای در صحنت مقیم

    هرچه می خواهد دل تنگت بگو، من راضی ام
    درجواب نامه ام باران بیاید یا نسیم ویا تگرگ



    در صورت آدمی دوچیز مهم است:
    یکی لبخند ودیگری عمق نگاهش
    این دو را هیچ جراحی نمی تواند به آدمی بدهد
    لبخنـد آدمی اقیانوس صورتش است و چشم هایش آفتاب...

      




    آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 شهریور 1397 10:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A چهارشنبه 28 شهریور 1397 12:52 ب.ظ نظرات ()
    اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند

    این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند
     
    اینجا گدا همیشه طلبکار می شود

    اینجا که آمدی کرمش فرق می کند
     
    شاعر شدم برای سرودن برایشان

    این خانواده، محتشمش فرق می کند
     
    "صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین”

    عیسای خانواده دمش فرق می کند
     
    از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش

    معلوم می شود حرمش فرق می کند
     
    تنها نه اینکه جنس غمش ،جنس ماتمش

    حتی سیاهی علمش فرق می کند
     
    با پای نیزه روی زمین راه میرود

    خورشید کاروان قدمش فرق می کند
     
    من از "حسینُ منّی" پیغمبر خدا

    فهمیده ام حسین همه اش فرق می کند...

    یا حسین جان:

    خسته ام خسته ودلتنگ:


    دلتنگ و دلگیر

    غریبم

    درمیان مدعیان آشناویا غریبه های اشنا:

    مدعیان عاشفی

    که واژه عشق و عاشقتم

    فقط بر حسب عادت و شاید نیاز

    بدون هیچ حس و حال قلبی

    بر زبانشان هماره جاری است

    و دل را بازیچه و

    احساس را خط خطی کرده

    بر باورها خط بطلان می کشند و

    برای اغیار فرصت سازی می کنند

    تا بر اشک هایم

    قهقهه ی دلخراش سر دهند 

    وجودم به اتش کشیده

    خاکسترم به جا گذارند

     

    و اینک خسته ام

    نه در حد یک واژه


    خسته ام

    در حد دریای بی انتهایی را بی درنگ شنا کردن  

     

    خسته ام

    از دوستت دارم های بی اساس ... غیر واقعی


    خسته ام

    و نیازمند خلوت

    نیاز به جستجو در خود

    پیدا کردت قسمتی ازخودم

    که روزی در این حوالی

    گم کرده ام

     

    راستی

    تو

     "خودم "  را ندیده ایی ؟

     

    دلم را چطور؟

     

    آرامشم را آیا

    ندیده ایی؟

     

    خودم ...دلم ...آرامشم را

    گم کرده ام

     

    در پی آن ها

    چو دیوانگان زنجیر پاره کرده

    به هر سو سرگردانم

    شاید ... شاید دوباره

    آن ها را

    بیابم ...

     

    دل گفت و قلم رقصید

    اشک ...

    رنگ پاشید

    ونوشتن را از سر گرفت...

    نمیخواستم بنویسم ..ولی دل

    چوکبوترسرگردان در این حوالی پرواز نمود


    بی اختیار  

    واژه ها را ردیف كرده ام  

    نمی دانم چه نوشتم 

    فقط نوشتم

    خواستم از نو ودر وبلاگی جدید نوشتن را آغاز نمایم

    ولی....مگر واژ های قدیم میگذارند؟

    واژه ها

     

    سر به سرم می گذارند

     

    از سَر و کولم بالا می روند

     

    دیوانه ام کرده اند

     

    می خواهم تَرکِشان کنم

     

    امـا

     

    نمی گذارند

     

     

    لحظه ای مرا

     

    به حال خود رها نمی کنند

     

     

     آیـا 

     

    آیا کسی هست

     

     نجاتم دهد ؟

     

    از شلوغی واژه ها، برهاند

     

     

    مـرا 

     

    از نوشتن پرهیز دهد ...

     

     

    واژه ها را 

     

    از من 

     

    دور کنید !

     

     که اگر نکنید

     

    تا شب رمانی خواهم نوشت، طولانی

     

     

     

    در هر صفحه اش

      

     اشک و غم و درد 

       

    جـاری

     

     

    واژه ها را

     

    از من

     

    دور کنید ... دور کنید


    آخر چرا ؟!

     

    چرا مروارید غلتانِ

     

    اشک هایم را

     

    از لبخند شیرینم

     

     دوست تَر داری


    چرا ؟ 

     

    چرا منو بلد نیستی تووو ؟

     

    من که

     

    به تو تقلب رسوندم!

     

    از خودم و خواسته هام گفتم

     

    چیزی رو که باید

     

    خودت متوجه می شدی

     

    خودم بهت گفتم!!!

     

    اما 

     

    باز هم ...

     

     

    چرا؟

      

    چرا منو بلد نشدی تووو ؟


    ای کاش

     

     دلتنگی

     

     برای تو

     

    همان مفهومی را داشت

     

    که برای من


    دلتنگی ام را

     

     ساده گرفتی

     

     و چه راحت

      

     از کنارش گذشتی

     

     

    دلتنگیِ من

     

    فقط

     

    یک واژه نبود

     

     

    یه دنیا حرف بود

     

    از گرم ترین

     

     اما

     

    پر دردترین  جایِ

     

    قلبم

    دوستان:


    مرا 

     

      مهمانِ  

     

     شبِ چشمانتان کنید

     

     

     تا 

     

     ستاره ستاره 

     

     آرامش  

     

     بچینم


    عبادتگاهِ آغوشت 

     

     تارک دنیایم کرد

    نمیگویم فراموشم مکن....

    اما...فراموشت نخواهم کرد.......

    دستم را گذاشته ام زیر چانه ام و به واژه های جدید می اندیشم که برازنده ی این متن باشد واژه ای که هم گرم باشد و هم مهربان

    واژه ای که عمیق باشد بشود رویش حساب کرد تا پایان دنیا..واژه ای کامل که به چشمانت بیاید مثل ....نمی دانم شاید باید بیشتر

    فکر کنم ولی مینویسم.....


    به نام
    خالق دل، خالق عشق، خالق آتش
    به نام
    خالق مـن، خالق تـــو، خالق اشـک
    به نام
    خالق جنگل، خالق دریا، خالق باران
    به نام
    خالق گــل، خالق مـهر، خالق مــاه

    نه نویسنده ام و نه شاعر..

    خط خطی های ذهن ژولیده ام را


    با آواز قلم و رقص واژه ها

    می نویسم،تا اندکی آرام شوم

    برای نوشته هایم

    هیچگاه

    به دنبال واژه نمی گردم

    در دم ... در لحظه ،

    احساسم را

    با ساده ترین واژه ها

    ابراز کرده ... می نویسم

    احساسی

    بر خواسته از اعماق فلبم


      یک جایی خواندم:
    عشق آدم را بی سروپا نگه نمی داره 
    آدم با عشق احساس میکنه بایدخودشو  تصفیه کنه

    جوان عاشقی هر شب ازاین طرف دریا به آن طرف دریا به عشق دیدن معشوقه‌اش می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد.  دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید. شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»

    معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.» جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.

    (( تمام زندگی ما مانند این داستان است. زندگی ما را نوع نگاه ما به پیرامونمان شکل می‌دهد. اگر نگاهمان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بیند. اگر نگاهمان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بیند. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهیم کرد و نخواهیم دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی ما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌مان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شویم. اگر نگاه عاشقانه از ذهنمان دور شود تمام بدی‌ها را خواهیم دید و خوبی‌ها را متوجه نخواهیم شد. نگاهمان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانیم به خوبی تبدیل کنیم.))

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 شهریور 1397 07:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A چهارشنبه 21 شهریور 1397 11:16 ق.ظ نظرات ()
    ای دفتر پاره پاره من باز دوباره منو تو تنها موندیم

    مثه قدیما ای ماه خسته که تنهایی توی شب خوندیم

    به یاد گذشته شاپرک با هم عهدو پیمون می بندیم

    به جای گریه ها گل من به تنهاییا می خندیم

    قفل عاشقی رو عزیزم به روی غریبه ها بستم

    دیوار غرورو شاپرک به خاطر تو شکستم

    دیگه مثه یه کبوتر خسته از کنارت پر نمی زنم

    به اسمون غریبه ها دیگه سر نمی زنم

    بیا منو تو با هم دوباره ما بشیم

    ازهمه دورنگی ها جدابشیم
    من فهیمیدم :

    این که آدم حرفی نمیزند، نه این که دردی نداشته باشد

    از یک جایی به بعد، آدم خودش می فهمد که حرف زدن فایده ای ندارد...!


    چرا که با بیان احساس قلبی متهم میشی به شکوه کردن که برایت عادت شده


    به غم كسی اسیرم كه ز من خبر ندارد ... عجب از محبت من كه در او اثر ندارد ... غلط است هر كه گوید: دل به دل راه دارد ... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد



    خورشید امید
    پروردگارا نمی دانم با این همه ناسپاسی چگونه تمنایم را از تو طلب کنم. از تویی که خورشیدی را در زمستانی ترین روزهای زندگانی ام تاباندی تا گرمی بخش لحظه های یخ زده ام باشد و من به خود بالیدم که این چنین عزیز در گاهت بوده ام. اکنون خورشیدم در افق آرزوها در حال غروب است و من مانده ام دلتنگ ، در حسرت آرزوهای مانده در دلم و هراسان از سکون و تنهایی شب.
    پروردگارا در این که ابرهای دلم خیال باریدن دارند و فقط ذکر نام تو از غمهایم می کاهد.
    الهی! تو با رحمت بی انتهایت طلوع دوباره خورشید امیدم را در صبحی نمناک از اشکهای دعای شبانه ام برایم مقدر کن.


    عشق در لحظه پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان.
    عشق معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.
    عشق ویران کردن خویش است ، دوست داشتن ساختنی عظیم.
    عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناخت سرچشمه می گیرد.
    عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به قوانین است.
    عشق فوران می کند چون آتشفشان ، دوست داشتن جاری می شوم همچون رودخانه.
    عشق حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ، درویش نیست ، مطیع نیست... . دیوار را باور نمی کند.
    ... بیایید یکدیگر را دوست بداریم!

    دوستتون دارم..........







    سلام دوستان عزیز

        این آخرین پستم توی وبلاگ هست

       قبل از هرچیز

       دوستان عزیزی که تا امروز بهم لطف داشتین ازتون سپاسگذاری میکنم.

        یه چیز و هم بگم که

    همین جا از تمام

    دوستانی که زحمت کشیدن و به وبلاگم سر زدن تشکر میکنم

       

    راستش من از ابتدا زیاد اهل وبلاگ ووبلاگ نویسی نبودم ودردفتر خاطراتم یاداشت میکردم بهمین خاطر

    تصمیم گرفتم یک وبلاگ درست کنم تا بتونم اونجا درد و دل کنم. اولین وبلاگی که درست کردم 3

    سال پیش بود آخه اون روز تمام ابهامات ودرددل وبغض 14 ساله ام سربازکرد ودوباره خاطرات خوشیهایی که با هم داشتیم در ذهنم زنده شد وازخوشحالی شروع کردم به نوشتن به یاد او وتقدیم کردم به کسی که یاد وخاطرش برایم تا ابد زنده است ومیماند حال هر طوری که او فکر میکند مهم نیست

    این وبلاگ نوشته شد و

    به خواست خدا و کمک شما دوستان با نظراتتون روز به روز بهتر شد

    ولی الان می خوام تا فردا پنج شنبه  دیگه وبلاگ نویسی رو بذارم کنار ودر روز جمعه وبلاگ را کلا حذف کنم اخه روز جمعه مصادف است با اولین سالگرد فوت پدرم ودر این تاریخ میخواهم نوشتن رو تعطیل کنم چون تا زمانی که زنده بود همدم تنهاییها ودرددلهایم بود ولی بعد ازرفتنش تنهایی رو نصیبم کرد تنهایی که هیچ کس جای خالی او را برایم پرنکرد

    حال میخواهم دراولین سالگردش به این وبلاگ خاتمه بدهم


    بازم از تمام دوستام که تو این چند وقت تنهام نذاشتن و با امدن تو وبلاگم منو خوشحال کردن

    تشکر میکنم. حتی کسانی که نصیحتم میکردندخلاصه دوستان زیادی تواین فضای مجازی پیدا کردم که عده ای میخواستن نظراتشون تایید نشه وکسانی که با نظرات زیبایشان به تجربیاتم اضافه میکردن یا به وبلاگشون دعوتم میکردن  بازم بهتون سر میزنم.


    دوستای گلمم می تونن راحت تر کامنت بذارن..

    تا جمعه بعد اینو می بندم..

    ومطمئن باشید تا اون روز نمایش داده نمیشود(البته اخرین مطلب فردا نوشته خواهدشد)

    دوستدار همه ی شما"(غریبه آشنا) GH.A                            (ادامـــــــــــــــه دارد)


    اگر خداوند نبود اگر خداوند زیبایی را دوست نداشت
     
    بر تمام دیوارها می نوشتم.........
     
    نفرین به هر چه زیبایی
     
    شكستم مثل شب رو به زوال گریستم خون گریستم
     
    قلبم گریست
     
    فریاد زدم در غروبی پاییزی در اندوه یك فاجعه
     
    فاجعه ای به صراحت
     
    فاجعه ای به تلخی شكست
     
    بریدم از عاطفه از وفا وفاداری
     
    بریدم از هر چه زیبایی ست
     
    بریدم بریدم از هر چه چشم
     
    شكستم گریستم اما نفهمیدم كجاست سمت یك قطره
     
     ناچیز حقیقت
     
    سمت مبهم دوست؟
     
    افسوس این است كه عشق عروسك دست بی وفایان

    شب را دوست داشتم  :  چرا که اولین بار تو را در شب یافتم
     
    از شب می ترسم    : چرا چون  تو را در شب از دست دادم.
     
    از شب متنفرم ، به اندازه ی تمام  عشق های  دروغین
     
    با آفتاب قهرم، چرا شبها به دیدارم نمی آید؟

    آن روز که تو در کنارم بودی ، هرگز به آ فتاب سلام نکردم ، هرگز به روی 
     
    شب لبخند نزدم. و برایش دستی تکان ندادم.
     
    این مجازات تمام لحظه هاییست که همه ی دنیا را در تو میدیدم
     
    و تو را در تمام دنیا



    با آرزو موفقیت
    جسمتان سالم روحتان شاد عشقتان جاویدان

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 22 شهریور 1397 12:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A دوشنبه 19 شهریور 1397 10:51 ق.ظ نظرات ()
    خُــدایـــا!

    مثل اینکه:
    تـو  شَکسـتن ِ ایــن دل ِ لَعنتــی را دوستـــ داری!
    بـــاشـداگـــر تـــو مـی خــواهــی،بــــاشد
    مـی شِکنــَـــم
    بــــاز هَــم.می شنوی


    ایمان می آورم به دوستی
    و صداقت قاصدک !
    سال هاست که ،
    صدایم را شنید ...
    نگاهم را خواند ...
    محبتم را فهمید ...
    غصه هایم را گریست ...
    خوشی هایم را خندید ...
    و همه شان را رساند به دوردست های خاکستری !
    این روزها ، بیشتر از همیشه ،
    قاصدک را می خوانم !
    و "تو" امروز هر چه قاصدک دیدی ،
    جز پیام دلتنگی های من چیزی از او نخواهی شنید !...



    "قاصدک" مقبره تنهایی من است....
    بهترین رفیق روزهای تنهائیم...!



    روزهای انتظار
    چه عاشقانه مرا می شکند
    و تو چه سرد از من عبور می کنی .....


    میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم!
    در ساحل کنار دریا ایستاده ای ,
    هوای سرد ,
    صدای موج
    انتظار انتظار انتظار
    … … به خودت می آیی ,
    یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ,
    نه دستی که شانه هایت را بگیرد ,
    نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد
    اسم این تنهایی است....

    * * * * * * * * * * * *

    تو را به رخ تمام شقایق ها میکشم و میگویم:

    “تا گل من هست زندگی باید کرد”

    * * * * * * * * * * * *


    آخرین ویرایش: دوشنبه 19 شهریور 1397 10:54 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A شنبه 10 شهریور 1397 01:15 ب.ظ نظرات ()
    من حوض كاشی كوچك مغروری بودم .

    و تو تنها ماهی قرمزی

    كه رویای دریا را در سر داشتی .

    ما با هم بودیم .

    ما در هم تنیده بودیم .

    ما به هم زنده بودیم .

    اما از این معاشقه تلخ

    از همان ابتدا تا نهایت

    سهم من تنهایی ،

    و انتظار بی پایانی شد ،

    كه هیچ گاه ،

    حتی به كوچكترین جویبار ها نرسید...



    هیچ کس با تردید این دل سر نکرد
    یا که بیتی از شعر من را بر نکرد

    هیچ کس حتی برای لحظه ای
    لابلای شعر من خود را ، دربه در نکرد

    هیچ کس شاعرانه های عاشق را
    با اشک چشمان خود تر نکرد

    هیچ کس شعر شکفتن را نخواند
    هیچ کس شعر مرا عاشقانه تر نکرد

    می رسد روزی که من باور کنم
    ابر هم با یاد من خود را سبکتر نکرد

    می رسد روزی که از یادم رود
    یاد انکس که شعرم چشمش را تر نکرد

    می رسد روزی که پیدایم کند
    او که پیدا کرد اما ، پیداتر نکرد

    می رسد روزی که زجرم سر رسد
    روزی که چشمم بغض را پرپر نکرد

    سلام خدا

    بازم اومدم و عین همیشه ازت گله کنم

    من جز گله کاری بلد نیستم بقول خودت هر وقت یه جایی گیر می افتم میام سراغت

    اومدم یه چیزی بهت بگم و برم....

    خودت میدونی چی میخوام بگم

    از تکرار خسته شدم

    نمی دونم شاید حق با تو باشه ولی من هم آدمم ها !!!

    قصد توهین ندارم اما حالم گرفته بد رقم احساس میکنم برات یه موجود معمولی شدم مگه تو به تمام فرشته هات نگفتی جلوی آدم سجده کنند؟؟

    پس نمیتونی بی تفاوت یه کاری رو بکنی

    خوب در این مورد که خودت هم بهتر میدونی دلیل این کارت رو بهم بگو ....

    میخوام بدونم

    چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    اگه الان بهم نگی به قول معروف اون دنیا جوابشو باید بهم بگی....

    میگن وقتی بمیرم نکیر و منکر میان ازم سوال کنن اول من یه سوال دارم و مطمئن باش تا تو جواب منو ندی یک کلمه حرف نمیزنم

    نمیدونم چرا زندگی واسم تکراری شده ... از همه چیز خسته شدم آخرش که چی

    اومدم اینجا و این رو نوشتم که مکتوب نوشته باشم که تو بخونی و جوابم رو بگی

    انتظار ندارم باهام حرف بزنی... خودت راهش رو بهتر بلدی

    فقط زود .........................................

    خیلی دوستت دارم  خدا

    ولی.....

    شده تا حالا دلت همچین بگیره كه ندونی به كجا پناه ببری؟

    شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟

    شده تا حالا دوست داشته باشی یه ثانیه دیگه هم نفس نكشی؟

    شده تا حالا دنیا به این بزرگی بشه برات قفس؟

    شده تا حالا تا اعماق وجودت بخوای داد بزنی؟

    شده تا حالا با تمام احساست از زندگی بدت بیاد؟

    شده تا حالا نتونی به كسی اعتماد كنی؟

    شده تا حالا همچین كم بیاری كه مرگ تو از خدا بخوای؟

    شده تا حالا از اونی كه دوسش داری بخوای بگذری؟

    شده تا حالا اسم مرگ برات زیبا باشه طوری كه همون موقع تمام نیازت مرگ باشه؟

    شده تا حالا اه بسه .... ! دیگه خسته شدم از این شده ها از این همه تكرار


    چرا بعضی وقتها خدا به من می رسه خوابش می بره نمی خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم

    ولی خدا بزار منم بفهم زندگی یعنی چی؟

    بزار بفهمم خوشبختی خندیدن واقعی یعنی چی؟من خسته ام خسته از این همه خنده های ظاهری

    خسته از اینكه همه رو بخندونم اما خودم هیچ ...

    امشب دلم خیلی گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنید

     


    آخرین ویرایش: شنبه 10 شهریور 1397 01:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A یکشنبه 4 شهریور 1397 09:15 ق.ظ نظرات ()
    سلام بهونه همیشگی چند تا سلام میکنم جوابمو میدی؟


    ممنونم که یواشکی احوال ما رو پرسیدی!


    پیامکهایی که اونوقت برات مینوشتم خودمم میلرزیدم!


    فدای چشات تو که از خط من نلرزیدی!


    بیقرای"مث موهات تو دلم موج میزنه!


    میدونم تو اینو ازلرزش حرفام فهمیدی!


    نازنینم!تو که از صدای اون نترسیدی؟


    من فدای رگه های نازچشم روشنت


    چیه باز؟به لحن این دیوونگیهام خندیدی؟


    حق داری بخند و....


    راستی دستت درد نکنه.......


    سرزدی به یک دیوونه غریب تبعیدی


    راستی! ..اون روز تو بازاریادته که .....کاشکی!!!

    آخرین ویرایش: یکشنبه 4 شهریور 1397 09:33 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A سه شنبه 30 مرداد 1397 12:20 ب.ظ نظرات ()
    لحظه دیدار نزدیک است

    باز من دیوانه ام: مستم!

    باز میلرزد دلم" دستم" !!

    باز گویی در جهان دیگری هستم"!

    لحظه دیــدار" نزدیک است!!


    لحظه دیدار یار نزدیک است!


    لحظه دیدار یاری که مدت هاست در قلبم نشسته است

     و با محبت و عشق خودش


    مرا زنده نگه داشته است لحظه زیبایی است....


    لحظه ای که چشمان زیبایش را از نزدیک خواهم دید و با

     همان دو چشمم به او


    خواهم گفت هنوز هم دیوانه اش هستم!


    دو چشم ، دو دستی که منتظرند درون دستهای گرم یار

    قرار بگیرند ، و قلبی که هر


    لحظه تپش آن تندتر و تندتر میشود!


    یک نگاه پر از معنا ! نگاهی که بوی باران را میدهد ،

    نگاهی که بوی عاشقی را میدهد


    و نگاهی که تنها به چشمهای یار دوخته شده است!


    به انتظار آن لحظه می نشینم ، شاید انتظار شیرینی

    باشد چون خونی دوباره در رگهایم


    جاری خواهد شد و شاید دیدار من با او تضمین امید به

     زندگی برایم باشد!


    هیچ لحظه ای زیباتر از این لحظه نیست که لحظه ای

     چشمانم در چشمهای یارم


    طلسم شوند...


    دو چشم خیس ، دو چشم عاشق و دو چشمی که

     

    داستان عاشقی را آغاز کردند!


    آری با یک نگاه عاشق هم شدیم و یک نفس نیز تا پایان

    عاشق خواهیم ماند!


    میخواهم دستانش را بگیرم و دوباره در چشمانش نگاه

    کنم ، سکوتی کنم ، چشمانم


    را در چشمانش طلسم کنم ، اشکی بریزم و با تمام

     

    وجود و با صدای آهسته بگویم که


    خیلی دوستت دارم

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • GH A یکشنبه 28 مرداد 1397 11:22 ق.ظ نظرات ()

    قلب ، مهمانخانه نیست که آدم‌ ها بیایند



    دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند



    قلب ، لانه‌ ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود



    و در پاییز  باد آن را با خودش  ببرد !



    قلب؟ راستش نمی دانم چیست،



    اما این را می دانم که فقط جای آدمهای خیلی خوب است !




    از قلبم  بیرون رفتند  کسانی که خوب نبودند و مرا رنجاندند


    و نیّت  قلبِ مهربان ِمنو  با ذهن بیمار خود عوضی گرفتند ...


    (نادر ابراهیمی)

    ای عزیز

    انسان ، آهسته آهسته عقب نشینی نمی کند.

     

    هیچ کس یکباره معتاد نمیشود، یکباره سقوط نمی کند ، یکباره وا نمی دهد

     

    یکباره خسته نمیشود ، رنگ عوض نمی کند ، تبدیل نمیشود و از دست نمی رود.

     

    زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاور چین رخنه می کند

    باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرو آید ،

    احساس کنیم.

     

    هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم.

     

    خستگی نباید بهانه ایی شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم رها کنیم و انجامش را

    مختصری به تعویق اندازیم.

     

    قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم ، شک نکن که قدم های بعدی را شتابان بر

    خواهیم داشت.

     

    ما باید تا آخرین روز زندگیمان که این گونه به دشواری برپا نگهش داشته ایم تازه بمانیم، به خدا

    این حق ماست.


    بانوی من


    من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن

    من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی

    من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک



    برای من تو عزیز سفر کرده ای هستی  که دوستت دارم هنوز .

     


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • GH A پنجشنبه 25 مرداد 1397 12:41 ب.ظ نظرات ()

    از صـحبــت مـــــردم دل نـاشــاد گــــریــــزد
    چون آهــوی وحشی که ز صیاد گــــریزد
    پــروا کــند از باده کــشان زاهـد غـافل
    چون کودک نادان که از استاد گریزد
    دریاب کــه ایام گــل و صبـح جوانی
    چون برق کـند جلوه و چون باد گـریزد
    شادی کن اگر طالب آسایش خویشی
    کـــآســودگـــی از خــاطــر ناشاد گریزد...

    در پـیــش بـــی دردان چــــرا فـــریـاد بــــی حــاصــل کــــنم
    گــــــر شکـــــوه ای دارم ز دل بـــا یـــار صـاحبــــدل کــــنم
    در پــرده سـوزم همچــو گل در سینه جوشم همچو مل
    مــن شمـــع رســـوا نیستم تا گـــــریه در محفل کنم
    اول کــــنم انـــدیشـــه ای تــا بــرگـــــزینم پیشه ای
    آخـــر به یک پیمانه مــــی اندیشه را باطل کـــنم
    زآن رو ســـتــــانــــم جــــام را آن مایـــــه آرام را
    تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
    از گـــل شنیدم بــوی او مستانه رفتـــم سوی او
    تا چـــون غبار کـــوی او در کـــوی جـــان منزل کــنم
    روشـنـگــــــری افــلاکـــیـم چــون آفـتــــاب از پـاکــــیم
    خـاکـــــی نیــم تــا خــویـش را سـرگـــرم آب و گــل کنم
    غــــــرق تمـنـــــای تـــــوام مـــوجــــی ز دریــــای تــــــوام
    مـــن نخــل سرکـــش نیستــم تـا خانــه در ساحــل کـــنم

    ما را دلی بود کـه ز دنیای دیگر است
    ماییم جای دیگر و او جای دیگـــر است...
    امـــروز میخــوری غـــم فـــردا و همچنــــان
    فــــردا بــــه خاطـــرت غم فردای دیگــر است
    گـــر خلـــق را بـــود ســـر ســودای مـال و جاه
    آزاده مــــرد را ســـر و ســـودای دیـگـــر اســت
    دیشب دلــم بــه جلــوه مستـــانه ای ربــود
    امشــب دلم هوای ربــــودن شبهای دیگراست
    غمخانه ایست دلم در هوای یار
    آسودگی اگر طلبی به جلوه مستانه  دیگر است

    آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
    یک نفردر آب دارد می سپارد جان.
    یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
    روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
    آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
    آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
    که گرفتستید دست ناتوانی را
    تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
    آن زمان که تنگ میبندید
    برکمرهاتان کمربند،
    در چه هنگامی بگویم من؟
    یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!
    آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
    نان به سفره،جامه تان بر تن؛
    یک نفر در آب می‌خواند شما را...

    ترا من چشم در راهم
    شباهنگام
    که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
    وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
    ترا من چشم در راهم.
    شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
    در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
    گرم یاد آوری یا نه
    من از یادت نمیکاهم
    ترا من چشم در راهم

    آنچه شنیدید زخود یا زغیر
    وآنچه بکردند زشر و زخیر
    بود کم ار مدت آن یا مدید
    عارضه ای بود که شد ناپدید
    و آنچه بجا مانده بهای دل است
    کان همه افسانه بی حاصل است
    پس کارهای بد دیگران را بدل نگیرید....

    خـــــــــــــــدا نگهـــــــــــــــدار
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 مرداد 1397 01:02 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • GH A سه شنبه 23 مرداد 1397 12:22 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب اختصاصیه:
     سلام دیشب یکی از زیباترین لحظات زندگیم بود ممنونم

    خدایا شکر،

    شکر برای زندگی،

    شکر برای مایه آرامشی که در زندگی کنارم قرار دادی،

    شکر برای اینکه تمام زیبایی های خلقت را در وجود موجودی بی همتا نهادی،

    شکر برای آن عشقی که در دلمان گذاردی تا همدیگررا دوست بداریم،

    شکر برای نگاهی که مرا با خود به اوج می برد،

    شکر برای دستانی که محبت را تمام و کمال معنا میکند،

    شکر برای آوایی که ندای "دوستت دارمش" قلب مرده را حتی به تپش وامیدارد،

    حتی ازپشت تلفن،

    شکر برای هرچه داشتم و دارم و خواهم داشت،

    خدایا شکر .


    پاکی نگاهت

                   روشنی چشمانت

                                     صداقت گفتارت

                                                  زیبایی صدایت

                                             همه و همه را در خاطر دارم

                                                                 مهربانی دستانت

                            آرامش رخسارت

                            نیکویی کردارت

                            زیبایی سیمایت

                                                                        را در قلبم نگاه میدارم

    آرزویم اینست

    صورت چون ماهت

                                                        غم نگیرد رخسارت

                             ای امید زنگی

                             ای فرشته کوچک خوشبختی

                                                                                 عاشقانه

                             اما بازهم بی بهانه




                                                           «عشق» یعنی گرصبرکنی زقوره حلواسازی

    عشق یعنی سالهای عمر سخت

           عشق یعنی زهر شیرین بخت تلخ

                 عشق یعنی خواستن له له زدن                           

                      عشق یعنی سوختن پر پر زدن            

                          عشق یعنی جام لبریز از شراب          

                                 عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

     عشق یعنی لایق معشوق شدن

           عشق یعنی با خدا همدم شدن 

                 عشق یعنی لحظه های بی قرار

                       عشق یعنی صبر یعنی انتظار     

                            عشق یعنی از سپیده تا سحر      

                                 عشق یعنی پا نهادن در خطر                    

      عشق  یعنی لحظه ی دیدار یار                      

           عشق یعنی دست در دست نگار            

                عشق یعنی آرزو یعنی امید

                      عشق یعنی روشنی یعنی سپید 

                             عشق یعنی غوطه خوردن بین موج 

                                  عشق یعنی رد شدن از مرز اوج

    « خلاصه عشق یعنی یکی که از تمام دنیا با ارزشتره و تا ابد لایق معشوقه بودنه.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...